تبليغاتX
زهرسرود
در اين اندام‌ها

انقباض مرگ لانه كرده است

اين دستي كه روسري را مرتب مي‌كند،

پاهايي كه بسته مي‌شود،

شكمي كه تو مي‌رود. 


خطر مي‌تواند كودكي باشد

كه پا در پياده‌رو مي‌گذارد

براي گنجشك هراسان

كه تكه‌هاي نان باگت را نوك مي‌زند


يا مردي كه مي‌گذرد

به سادگي

و خودت را جمع و جور مي‌كني

به طور غريزي

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 16:8  توسط سمانه  | 


هر كس تنها يك مادر دارد

كه در سطوح مشترك تن

از او بريده شود

و خاطرات تجاوز را

در خونش تكثير كند

هركس تنها يك مادر دارد

كه او را زخم بزند

در جايي از روان

كه هيچ كس را به  آن دسترسي نيست

 

اما مادراني كه او را تغذيه كنند

 بي‌شمارند

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 16:29  توسط سمانه  | 

پرندگاني بوده‌ايم پراكنده

 

با تعداد نامشخص

و آوازهاي گمشده

 

پرندگاني كه بادهاي سهمگين

ما را به ساختمان‌ها و تيرهاي برق كوبيده است

و جنازه‌هايمان

پشت سطل ذغال

يا كنار دمپايي پلاستيكي

تجزيه شده است

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 12:9  توسط سمانه  | 

به گودي چشمانم نگاه كن

پوست انسان

 گاهي از اشتياق زياد

كبود مي‌شود

 

به دست‌هاي كشيده‌ام بنگر

كه ميلي قدرتمند

استخوان‌هاي نحيفش را نگه داشته است

 

خواستن آنچه كه نيست

عاشق بودن

به مردي مرده

و بوييدن ذرات هوا

مرا به اين روز نشاند

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 20:44  توسط سمانه  | 


اين ماه مرده

اين حفره‌هاي پير

كافي است براي آنكه بترسيم

معلق

گوشه‌اي ناشناخته از جهان

بي خالقي كه ما را ببيند

يا ملائكي كه ما را ثبت كنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 22:18  توسط سمانه  | 

اين بوي داغ و تازه‌ و شيرين قنادي
با شاخه‌هاي لخت تبريزي چه خواهد كرد؟
شب مي‌درخشد دسته‌ي كالسكه‌ي نوزاد
تسكين نخواهم يافت، نه تسكين نخواهم يافت

اين برگ‌هاي سربيِ بيهوده مي‌پوسند
بي‌ هيچ رنگي، ميوه‌اي، طعمي، گلي، عطري
مثل سقوط پاكت خالي به دست باد
تسكين نخواهم يافت، نه تسكين نخواهم يافت

با پنج شمع كوچك تزئيني بي‌ نور
در دستهاي خالي و خشكيده‌اش مرده
با يك دهان سرد، بي لبخند، بي فرياد
تسكين نخواهم يافت، نه تسكين نخواهم يافت

غارت شده، زيبايي از كف داده، پژمرده
افتاده عريان در كنار كوچه‌هايي خيس
باريده بر جانش اگر درياي استعداد
تسكين نخواهم يافت، نه تسكين نخواهم يافت

زخم است، زخمي ساده و روشن كه مي‌خندد
با مي‌فروشي ارمني ديدار خواهد داشت
اي ساقيان كه وعده‌ها را برده‌ايد از ياد
تسكين نخواهم يافت، نه تسكين نخواهم يافت

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 14:22  توسط سمانه  | 


پاهاش

جين‌پوش

چابك، كشيده

مي‌رقصد بر پدال

دستانش مسين

مي‌لغزد بر فرمان

زير آفتاب


خنده‌هاي بي‌تكلف بر لبش

جنگلي پرماجرا در دلش

به كشف جهان مي‌رود

مرد

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1390ساعت 13:2  توسط سمانه  | 

باد سرد مي‌آيد

گرماي تنم را جارو مي‌كند

تني خشك به جا مي‌گذارد

تني كه در گذر سالها تلخ شده

و مي‌كوشد پوستش را مرطوب نگاه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 14:20  توسط سمانه  | 

اي پيچيده در احجام نامنظم سرگيجه‌ام

به موازات منحني‌هاي پريشان جان

و سرنوشت غريبي كه دور از من

همچون من زيسته‌اي

آتش گرفته‌اي

در به در شده‌اي

گريسته‌اي

 

مرا با تو

 بيماري مشتركي پيوند مي‌دهد

مرضي مهلك

كه مايه‌ي فخر ماست

 

من و تو از آغاز

مستعد مردن بوديم

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 11:0  توسط سمانه  | 

نمي‌خواستيم اينطور بشود

 

بوته‌هايي را در ما آتش زده بودند

گدازه‌هايي از آن بيرون مي‌جهيد

بشارت مي‌داد

به دورها اشاره مي‌كرد

انگشتهاي مخملي سرخ

 

بعد ماه لكه دار شد

رقص از نفس افتاد

و صحرا روشن شد

 

نمي‌خواستيم اينطور بشود

اما به سطحي همواررسيديم

و گردنه‌هايي كه پشت سر گذاشتيم

و دره‌هايي كه در آن سقوط كرديم

اشك‌هايي كه براي هم ريختيم

محو شدند

براي هميشه.

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1390ساعت 19:3  توسط سمانه  | 

 
<-BlogPageTitle->