انقباض مرگ لانه كرده است
اين دستي كه روسري را مرتب ميكند،
پاهايي كه بسته ميشود،
شكمي كه تو ميرود.
خطر ميتواند كودكي باشد
كه پا در پيادهرو ميگذارد
براي گنجشك هراسان
كه تكههاي نان باگت را نوك ميزند
يا مردي كه ميگذرد
به سادگي
و خودت را جمع و جور ميكني
به طور غريزي
هر كس تنها يك مادر دارد
كه در سطوح مشترك تن
از او بريده شود
و خاطرات تجاوز را
در خونش تكثير كند
هركس تنها يك مادر دارد
كه او را زخم بزند
در جايي از روان
كه هيچ كس را به آن دسترسي نيست
اما مادراني كه او را تغذيه كنند
بيشمارند
پرندگاني بودهايم پراكنده
با تعداد نامشخص
و آوازهاي گمشده
پرندگاني كه بادهاي سهمگين
ما را به ساختمانها و تيرهاي برق كوبيده است
و جنازههايمان
پشت سطل ذغال
يا كنار دمپايي پلاستيكي
تجزيه شده است
پوست انسان
گاهي از اشتياق زياد
كبود ميشود
به دستهاي كشيدهام بنگر
كه ميلي قدرتمند
استخوانهاي نحيفش را نگه داشته است
خواستن آنچه كه نيست
عاشق بودن
به مردي مرده
و بوييدن ذرات هوا
مرا به اين روز نشاند
اين ماه مرده
اين حفرههاي پير
كافي است براي آنكه بترسيم
معلق
گوشهاي ناشناخته از جهان
بي خالقي كه ما را ببيند
يا ملائكي كه ما را ثبت كنند.
پاهاش
جينپوش
چابك، كشيده
ميرقصد بر پدال
دستانش مسين
ميلغزد بر فرمان
زير آفتاب
خندههاي بيتكلف بر لبش
جنگلي پرماجرا در دلش
به كشف جهان ميرود
مرد
باد سرد ميآيد
گرماي تنم را جارو ميكند
تني خشك به جا ميگذارد
تني كه در گذر سالها تلخ شده
و ميكوشد پوستش را مرطوب نگاه دارد
اي پيچيده در احجام نامنظم سرگيجهام
به موازات منحنيهاي پريشان جان
و سرنوشت غريبي كه دور از من
همچون من زيستهاي
آتش گرفتهاي
در به در شدهاي
گريستهاي
مرا با تو
بيماري مشتركي پيوند ميدهد
مرضي مهلك
كه مايهي فخر ماست
من و تو از آغاز
مستعد مردن بوديم
نميخواستيم اينطور بشود
بوتههايي را در ما آتش زده بودند
گدازههايي از آن بيرون ميجهيد
بشارت ميداد
به دورها اشاره ميكرد
انگشتهاي مخملي سرخ
بعد ماه لكه دار شد
رقص از نفس افتاد
و صحرا روشن شد
نميخواستيم اينطور بشود
اما به سطحي همواررسيديم
و گردنههايي كه پشت سر گذاشتيم
و درههايي كه در آن سقوط كرديم
اشكهايي كه براي هم ريختيم
محو شدند
براي هميشه.